تبليغاتX
عاشقانه

عاشقانه

مسافر تنهاو...

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 19:13 توسط مسافر تنهاو...| |
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 19:9 توسط مسافر تنهاو...| |
پارتی عباس اباد تهران

 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 19:8 توسط مسافر تنهاو...| |
زیر ۱۸سال ممنوعومجردها

 

 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 19:2 توسط مسافر تنهاو...| |

 

 

 

عشق گوش دادن نيست بلكه درك كرد ن است

عشق فراموش كردن نيست بلكه بخشيدن است

عشق ديدن نيست بلكه احساس كردن است

عشق جار زدن و كنار كشيدن نيست بلكه صبر كردن و ادامه

دادن است

ك كرد ن است

به انتظارت خواهم ماند...

تا ابد برای همیشه

بسوی من باز خواهی گشت

پس

با همه توانم تلخی این انتظار را

تحمل میکنم...

 

 

 

 

عشق گوش دادن نيست بلكه درك كرد ن است

عشق فراموش كردن نيست بلكه بخشيدن است

عشق ديدن نيست بلكه احساس كردن است

عشق جار زدن و كنار كشيدن نيست بلكه صبر كردن و ادامه

دادن است

عشق فراموش كردن نيست بلكه بخشيدن است

به انتظارت خواهم ماند...

تا ابد برای همسوی من باز خواهی گشت TinyPic image

پس

با همه توانم تلخی این انتظار را

تحساس كرد

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 10:22 توسط مسافر تنهاو...| |
TinyPic imageبیا با امدنت زندگی سیاهمو اباد کن قبل اینکه از دوریت جانم رو فدایت کنم

دلم برات تنگ شده/چرا نمی فهمی خواسته دلم رو .اگر لبخند میزنم برای اینکه شادی تو خراب نشه .ای عزیزترینمبخدا برات میمیرم دلم داره از سینه میزنه بیرون جرا باو رنداری

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 10:16 توسط مسافر تنهاو...| |
نازم به ناز کسی ناز کشش نباشد عزیزترینم عاشقتم دیونتم بدون تو زندگیم پوچه با من بمون اگر چه شاید هرگز بهم نرسیم .............................

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 10:8 توسط مسافر تنهاو...| |

یادته گل نازم چه شبهای سردی توی کوچه تنهایی تو قدم زدم..

یادته یک شب جلوی بارون توی کوچه تنهایی تو قدم زدم اما اتاق تومثل همیشه خاموش بود..

یادته یک روز برفی توی کوچه خلوت تنهایی توقدم زدم جلوی پنجره صدات زدم اما تو تو خواب بودی

یادته به خاطر بعضی دروغ هات اشک من در امد...

یادته چقدر شکستم به خاطر به دست آوردن دل تو...

یادته ......

خداحافظ گل نسترنم.تموم عاشقا باختن


ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن


خداحافظ گل نسرینم.گل تنهاي بي خونه


لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه


يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند

 
يكي با دست های پاكش گلاي باغچمو سوزوند


تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل نسترنم


هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو


خداحافظ گل نسترنم.گل مظلوم پر دردم


نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم


نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم


از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم


نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني


تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني


تو اين روياي سر دم گم .خداحافظ گل نسترنم


تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم


خداحافظ گل نازم.
 

          

خداحافظ همين حالا، همين حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگين، به ياد اون همه ترديد
به ياد آسمونی که منو از چشم تو ميديد
اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت ساده اس
نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ همه نازم

بدون که چشم به راهت موندم.

هنوز هم پریشانم ، هنوز هم پشیمانم ، هنوز هم قطره ای از اشکهای زمانی

جدایی ام با تو در چشمانم دیده می شود !

هنوز هم یاد و خاطره های با هم بودنمان در ذهنم تکرار می شود .

هنوز هم پشیمانم از اینکه عاشقت شدم ، پشیمانم از اینکه خودم را در این

منجلاب عاشقی رها کردم . پشیمانم از اینکه نیامدم و به تو کلمه دوستت

دارم را بگویم!

تو رفتی ، بدون هیچ حرف ناگفته ، و بدون هیچ سختی !

هنوز هم تکه های شکسته شده احساس محبت و عشق در قلبم دیده می شود.

هنوز هم خورده شیشه های شکسته پنجره ای که رو به امواج دریای دلت

بود در قلبم دیده می شود! هنوز هم خسته ام ! هنوز پریشانم ، و هنوز آن

احساس سیاه غم وغصه در قلب من نشسته است! قصه من و تو قصه

عشقی بود که تنها در قلب من احساس می شد! قصه من و تو ، قصه

مجنون تنها بود، قصه لیلی بی وفا بود!

پیشمانم از اینکه قلبم آن احساس عشق و محبتش را درون خودش نگه

داشت و آن را فاش نکرد!

راز گل مریم هنوز هم در قلبم نهفته است! اما دیگر به دنبال فاش شدن آن راز

نخواهم رفت! در یک نگاه عاشقت شدم ،لحظه ها و ساعتها در کوچه خاطره

ها قدم میزدم تا تو را ببینم ، سالها و روزها انتظار کشیدم تا قلبت را روزی به

من هدیه دهی ، اما تو غرورم را شکستی ، عشقم را کشتی ، و قلبت را به

کسی دیگرهدیه دادی!

نمی توانم بگویم لعنت به تو ! و نمیتوانم بگویم لعنت به من!

تنها می توانم بگویم نفرین به این سرنوشت ! اینک با کوله باری از غم و غصه

این کوچه بی محبت را ترک میکنم تا دیگر خاطرات گذشته که با هم بودیم و

از هم می گفتیم در ذهنم تکرار نشود.پس خدانگهدار ای کوچه خاطره ها!

          

           

  دوست دارم به اندازه همه تنهایی

من صبورم اما ..........

 

                   به خدا دست خودم نیست اگرمی رنجم

 

 یا اگر شادی زیبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم ! ..........

 من صبورم اما ...........

 

                    چه قدر با همه عاشقیم  محزونم !

 

 و به یاد همه خاطره های گل سرخ مثل یک شبنم افتاده به غم مغمومم ........

من صبورم اما ............

 

               بی دلیل ازقفس کهنه شب می ترسم

 

 بی دلیل از همه تیرگی تلخ غروب و چراغی که تو را از شب متروک دلم

 دور کند ...........  می ترسم!

 

من صبورم اما  .............

 

 آه ...........  این بغض گران صبر نمی داند چیست ..... ؟

 شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لهجه ي گل هاي نيلوفر صدا كردم.
تمام شب براي باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم.
پس ازِ يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس ...تو را از بين گل هايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي ...دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم ...تو را در دشتي از تنهايي وحسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت ...و من بعد از عبور تلخ و غمگينت ... حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
نمي دانم چرا رفتي؟
نمي دانم چرا ، شايد خطا كردم
نمي دانم كجا ، تا كي ، براي چه ،
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
نمي دانم چرا ؟ شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم...!!.

می خواستم زندگی کنم راهم را بستند٬

ستايش کردم گفتند خرافات است ٬

عاشق شدم گفتند دروغ است ٬

 گريستم گفتند بهانه است ٬

خنديدم گفتند ديوانه است ٬

...... دنيا را نگه داريد ميخواهم پياده شوم !

شگفتا!هر چه غوغاهای زمین در برابرم ساکت تر می شود

زمزمه ی ناشناسی از دوردست های  درونم  نزدیک تر می آید.

هرچه جهان بیشتر رنگ می بازد

سرزمین ناشناخته از دور پدیدارتر می گردد

و هرچه رنگ ها می میرند یک "نمی دانم که" در من رنگ می گیرد

و هرچه با زندگی بیگانه تر می شوم حیاتی درمن آشناتر می روید

چه سخت است توانستن در ندانستن !

رهایی برای آنکه آشیانی ندارد،

آزادی برای آنکه نمیداند چگونه باشد کشنده است!

اختیار مطلق برای کسی که نمی داند چه اختیار کند شکنجه آور است.

این چه سرگذشت غم انگیزی است در حیات آدمی!

بی تابی فرار از بند به سوی رهایی

و اضطراب نجات از رهایی

 

 

نمي دانم چه زماني مي آيي ...

نمی دانی هر روز که مي گذرد چشم انتظاري من بيشتر مي شود
 
آيا دلت همچون دل من که در پيش توست ، در گروي من است ؟

آيا در انتظار ديداري آغازين با من هستي؟

فرصتهاي من گذشتند ، اما براي آن ها دلم تنگ نشد

اما هر لحظه دلم براي تو و آمدنت تنگ مي شود

آيا دل تو هم براي اين دلتنگ عاشق تنگ مي شود ؟

نمي دانم چه زماني مي آيي ...

و مرا از اين غربت سردي که وجودم را فرا گرفته رها مي سازي

باز هم نمي دانم ... اما بدان غربت دلم تنها تو را مي خواهد و بس

  

چه زیباست بخاطر تو زیستن

 

وبرای تو ماندن بپای تو مردن وبه عشق تو سوختن؛

 

وچه تلخ وغم انگیز است، دور از توبودن، برای تو گریستن؛

 

و به عشق و دنیای تو نرسیدن؛ ایکاش می دانستی بدون تو،

 

مرگ گواراترین زندگیست؛ بدون تو وبه دور ازدستهای مهربانت،

 

زندگی چه تلخ وناشکیباست. ایکاش می دانستی مرز خواستن کجاست،

 

وایکاش میدیدی قلبی راکه فقط؛

 

برای تو می تپد

 

حالاچرا؟؟
 

آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا ؟
بي وفا، بي وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا ؟

نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي
سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا ؟

عمر ما ار مهلت امروز و فرداي تو نيست
من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا ؟

نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم
ديگر اكنون با جوانان نازكن با ما چرا ؟

وه كه با اين عمر هاي كوته بي اعتبار
اين همه غافل شدن از چون مني شيدا چرا ؟

آسمان چون جمع مشتاقان ، پريشان مي كند
درشگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا ؟

شهريارا بي حبيب خود نمي كردي سفر
راه عشق است اين يكي بي مونس و تنها چرا ؟

بي مونس و تنها چرا ؟
تنها چرا ؟ حالا چرا

 

 
نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 22:48 توسط مسافر تنهاو...| |
نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 12:53 توسط مسافر تنهاو...| |

از این همه جنگ اعصاب خسته ام از این همه ریاوکلک وبی وفایی خسته ام خدایا به من تنها قدرت بیشتر بده ته مقاومت کنم من نسترنم نسترنی که فقط برای دیگران نسترن شاد وبی خیالم ولی نه من واقعا تنهام خسته ام از بی هدفی وبی عشقی بدم میاید

ای کسی که هرگز نفهمیدی مرا بفهم بخدا دوستت دارم

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 12:45 توسط مسافر تنهاو...| |
دوست دارم قبل از مرگم تو را باز ببینم توی که لایق ستایشی.عاشقت شدم بدون اینکه خودم بخوام اما حیف تو......
نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 12:21 توسط مسافر تنهاو...| |

لحظه های بی تو بودن همچون کوهی که بر دوشم هستند مرا از هر قدم برای برداشتن باز میدارند

دیگرنه نور خورشید نه نسیم صبحگاهی و نه صدای جیک جیک صبحگاهی پرندگان...

هیچیک برایم ندای امید و ادامه ی راه را ندارند

دیگر راهی برای ادامه نمیبینم

ستارگان شب نیز از من دوری میکنند...حتی ماه نیز دیگر هیچ شب عاشقانه ای را با مهتاب خویش برایم نور افشانی نمیکند

من ماندم و کوهی از خاطرات

من ماندم و دنیایی از غصه ها و فریادهاوبغضهای در گلو مانده که هیچگاه خارج نخواهند شد

بغضهای جانسوزی که تا لحظه دیدار دوباره ی من و تو در گلو حبس کرده ام تنها در یک لحظه خواهم شکست

میدانم روزی می آید که بار دیگر زمان برایم رقص زیبایش را سر خواهد داد و رخصت آنرا خواهم داشت که سر بر شونه های ستبر و مردانه ات بگذارم و گرمی نوازشهای دستان مهربانت را بار دیگر بر سرم احساس خواهم کرد

ودیگرهیچ....

ای کاش تو فقط مال من  بودی

نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 12:16 توسط مسافر تنهاو...| |

بگذار که در بسترت آرام بگیرم...از گرمی آغوش تو الهام بگیرم

بگذار در این شامگه وسوسه انگیز...کام دلی از گردش ایام بگیرم

در بند سر زلف تو عمریست اسیرم...بگذار که تا دانه از این دام بگیرم

چون باد سحر بوسه زنم بر سر و رویت...لغزم به برت محو شوم کام بگیرم

دیریست که سرگشته ی هجران سیاهم...بگذار در آغوش تو فرجام بگیرم

بگذار بلغزم ببرت بیخبر امشب...تا دیده از این چرخ سیه فام بگیرم

بگذار در آغوش تو از شوق بمیرم...بگذار که در بسترت آرام بگیرم

نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 12:14 توسط مسافر تنهاو...| |

دلم گرفته

به يه نقطه زل مي زنم
رو  ديوار سفيد، رو ديواری که با نگاه کردن بهش تابلو هایی از با هم بودنمون رو روش مي کشم تو خيالم
فکر مي کنم، سوت مي زنم، بعضی وقت ها هم فکر مي کنم که دارم سوت مي زنم، بعضی وقت ها هم سوت مي زنم که فکر نکنم
اما، اما يک دفعه که سوت زدنم تموم ميشه باز غرق خيال مي شم، غرق آرزوها، غرق رويا، غرق آرزوی وصال
بی اختيار لبخند مي زنم، آخه رو ديوار تابلو با هم بودنمون رو مي کشم، خوشحال ميشم، مي بينم با هميم، باورم ميشه که الآن کنارتم
يه لحظه يک دفعه تابلو محو ميشه، مي بينم همش خيال بوده، مي بينم هنوز کنارت نيستم، مي بينم هنوز نمي تونم دستای گرمت رو حس کنم
اونوقت يک دفعه، بی اختيار، نمي دونم چی ميشه يک دفعه دهنم شور ميشه
تعجّب مي کنم، ميگم نکنه اشتباهی به جای خيال تو دريا غرق شده باشم
اما، اما بعدش حس مي کنم گونه هام هم خيس شدن
ميگم نکنه ديوونه شدم؟
اما، اما بعدش می فهمم که چشمام هم خيس شدن
تازه مي فهمم تو دريا غرق نشدم و تو اشکام غرق شدم
اشک هايی که به خاطر فراق بدون اختيار جاری شدن و حتی اجازه هم نگرفتن از من!اين روزا من همش تنهای تنهام
غمم شده همدم روز و شبهام

کاشکی مي شد تورو الآن ببينم
وجودت رو تو آغوشم بگيرم

صبا که از خواب پا ميشم مي ترسم
نمي تونم بشينم من به درسم

به خود ميگم نکنه دارم خُل ميشم
مثه پرنده های اسکل ميشم
(اسکل نوعی پرندس که هميشه در فراموشی به سر ميبره)

همه اينا از دوری ناشی ميشه
بايد بکنم اين دوري رو ز ريشه

درست ميشه ديگه چيزی نمونده
عاشقا رو خدا به هم رسونده



نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 12:13 توسط مسافر تنهاو...| |

یادش بخیر چه روزهایی بود روزهای تنهایی شبهای بیقراری!! روزهای ساده گی

 

..اولین و آخرین حرف من در این وبلاگ..

 ..خداحافظ مسافر تنهایی برای همیشه..

...لعنت بر عشقی که از مکروحیله خلاصه شد...

 

...عشق پاک نعمت بیکران خداست...

 

خوش به حال آن کسی که ...

نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 17:52 توسط مسافر تنهاو...| |

ای کاش تا عید بمیرم یا به ارزویم برسم بخدا دیگه تحمل دوریش برام سخت

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 17:42 توسط مسافر تنهاو...| |

زیباترین بهانه لحظه های زندگی ام

نمی دانم وقتی که آرام در نگاهم نشستی

شاد باشم یا غمگین

به برکت وجود تو بود که طعم زندگی را چشیدم

نگاهم که به اینه گره می خورد

جمع شدن قطره قطره تو را دیدم

و اینکه آماده باش برای جدایی

باید رها شوی بر پهنای صورتم بغلتی

و شادمانه مرا در این سوگ تنهایم بیشتر فرو بری

بهانه چشمهایم

کمی آرام تر از دیدگانم جدا شو

تا من هم به پاس مهربانی ات

قطره ای دیگر نثارت کنم

نمی دانم اگر روزی نیایی

کدامین دست

گونه های خشکیده مرا سیراب می کند

بهانه زندگیم

*هزار شاخه گل تقدیم به نگاه مهربانت می کنم

 

و مگه قسم نخوردي دلمو تنها نذاري

روبروم نشستي اما از غريبه کم نداري

روبروي من نشستي توي چشم تو ستاره

از صداي تو شنيدم که دلت دوستم نداره

تو مگه قسم نخوردي دلمو تنها نذاري

هرگز از روز جدايي سخني به لب نياري

حالا روبروم نشستي حرف تو فقط جدايي

تو قسم نخورده بودي که يه دنيا بي وفايي

تو قسم نخورده بودي روزي عشق تو ميميره

نور يک ستاره يک شب جاي مهتاب و ميگيره

تو مگه قسم نخوردي ...

به تو و عشق تو ایمان دارم

من اگر روح پريشان دارم
من اگر غصه هزاران دارم
گله از بازي دوران دارم
دل گريان،لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
در غمستان نفسگير، اگر
نفسم ميگيرد
آرزو در دل من
متولد نشده، مي ميرد
يا اگر دست زمان درازاي هر نفس
جان مرا ميگيرد
دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
من اگر پشت خودم پنهانم 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 17:32 توسط مسافر تنهاو...| |

ناگهانی تر از آمدنت میروی.

من می مانم و باران های بی اجازه و قلب عاشقی که سپاس گذارت می ماند تا ابد......

متشکرم که به من فهماندی چقدر میتوانم دوست بدارم و عاشق باشم...بی توقع.

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 17:29 توسط مسافر تنهاو...| |

قلب مهربانت مثلثی را می ماند در دریای بیکران عشق...

مرا در خود کشیده ای برمودای من

امشب که بگذرد...

...

نمی دانم می شود چند روز!!!

ولی نمی گذرد!

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 17:28 توسط مسافر تنهاو...| |

OSJL FI ON امشب به یاد تک تک ِ شب ها دلم گرفت

     در اضطراب کهنه ی غم ها ، دلم گرفت

                                انگار بغض تازه ای از نو شکسته شد

          در التهاب ِ خیس ِ ورق ها ،

                                                   دلم گرفت...........

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 17:23 توسط مسافر تنهاو...| |

 سلام عزیزترین عزیز دل تنها و بی قرارم

 سلام عزیزترین عزیز دل تنها و بی قرارم

 می دونم و با تمام وجودم درک می کنم این روزهای طاعون زده و منجمدٌ............

نمی تونم تمرکزی روی زندگیم داشته باشم بی هدفی و آوارگی و سردرگمی این روزا واژه های آشنای زندگی من شدن. انگار تموم بهونه های مسلم واسه زندگیم تو یه شب سرد و دلگیر فرار کردن و من حتی فرصت دست تکون دادن واسشونو پیدا نکردم. دلم می سوزه آخه این بود حق من و یار جونیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از تموم اصطلاحات زندگی یه "دیوار" واسم مونده یه "قفس"..............تو می دونی همه ی این دلتنگیامو. نه؟؟؟؟ پس جون شهره جون گندم نجاتم بده. راضی نشو به

 می دونم و با تمام وجودم درک می کنم این روزهای طاعون زده و منجمدٌ...........

 سلام عزیزترین عزیز دل تنها و بی قرارم

 می دونم و با تمام وجودم درک می کنم این روزهای طاعون زده و منجمدٌ............

نمی تونم تمرکزی روی زندگیم داشته باشم بی هدفی و آوارگی و سردرگمی این روزا واژه های آشنای زندگی من شدن. انگار تموم بهونه های مسلم واسه زندگیم تو یه شب سرد و دلگیر فرار کردن و من حتی فرصت دست تکون دادن واسشونو پیدا نکردم. دلم می سوزه آخه این بود حق من و یار جونیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از تموم اصطلاحات زندگی یه "دیوار" واسم مونده یه "قفس"..............تو می دونی همه ی این دلتنگیامو. نه؟؟؟؟ پس جون شهره جون گندم نجاتم بده. راضی نشو به .

نمی تونم تمرکزی روی زندگیم داشته باشم بی هدفی و آوارگی و سردرگمی این روزا واژه های آشنای زندگی من شدن. انگار تموم بهونه های مسلم واسه زندگیم تو یه شب سرد و دلگیر فرار کردن و من حتی فرصت دست تکون دادن واسشونو پیدا نکردم. دلم می سوزه آخه این بود حق من و یار جونیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از تموم اصطلاحات زندگی یه "دیوار" واسم مونده یه "قفس"..............تو می دونی همه ی این دلتنگیامو. نه؟؟؟؟ پس جون شهره جون گندم نجاتم بده. راضی نشو به

 سلام عزیزترین عزیز دل تنها و بی قرارم

 می دونم و با تمام وجودم درک می کنم این روزهای طاعون زده و منجمدٌ............

نمی تونم تمرکزی روی زندگیم داشته باشم بی هدفی و آوارگی و سردرگمی این روزا واژه های آشنای زندگی من شدن. انگار تموم بهونه های مسلم واسه زندگیم تو یه شب سرد و دلگیر فرار کردن و من حتی فرصت دست تکون دادن واسشونو پیدا نکردم. دلم می سوزه آخه این بود حق من و یار جونیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از تموم اصطلاحات زندگی یه "دیوار" واسم مونده یه "قفس"..............تو می دونی همه ی این دلتنگیامو. نه؟؟؟؟ پس جون شهره جون گندم نجاتم بده. راضی نشو به

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 17:20 توسط مسافر تنهاو...| |
احساس پوچیدر
چشم های زندگی
رهایم می کند
و صداهای بی کلام
مرا می خواند
در توهم حضور رفتگان
و
تورا نمی یابم
که
فردای امروز
من را
در پاسخی
بیابی
که
بسان قطره ای
امدم به دنبال معنا
به امید شدندر
چشم های زندگی
رهایم می کند
و صداهای بی کلام
مرا می خواند
در توهم حضور رفتگان
و
تورا نمی یابم
که
فردای امروز
من را
در پاسخی
بیابی
که
بسان قطره ای
امدم به دنبال معنا
به امید شدن
با دریا
پایانمدر
چشم های زندگی
رهایم می کند
و صداهای بی کلام
مرا می خواند
در توهم حضور رفتگان
و
تورا نمی یابم
که
فردای امروز
من را
در پاسخی
بیابی
که
بسان قطره ای
امدم به دنبال معنا
به امید شدن
با دریا
پایانم
برکه ای شددر
چشم های زندگی
رهایم می کند
و صداهای بی کلام
مرا می خواند
در توهم حضور رفتگان
و
تورا نمی یابم
که
فردای امروز
من را
در پاسخی
بیابی
که
بسان قطره ای
امدم به دنبال معنا
به امید شدن
با دریا
پایانم
برکه ای شد
بی معنا
بی معنا
برکه ای شد
بی معنا
با دریا
پایانم
برکه ای شد
بی معنا

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 17:17 توسط مسافر تنهاو...| |
كوچك شدن
براي بزرگ شدن
زيباست
ولي تا وقتي قلب شما
از نگاه عشق واره ها
شلوغ مي شود
پيداست
ترانه ، شعر ، سرود ، نگاه عاشقانه
همه اش دروغ مي شود
دارم خسته مي شوم
از شما
و
عشق هاي شبانه
و پرسه هايي از اين دست
بي خبر
*** ناگهانه ****
آيينه ي نگاهم ترك مي خورد
كم كم
بي هيچ بهانه
« من »
مي مانم تنها
با اشك هايي هميشه تر
جزر روي مد
آن وقت شكسته مي شوم


نه ديروز نه امروز و نه حتي فردا
تا ابد
وقتي از غرور بال و پرتان
بسته مي شوم ......
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 17:12 توسط مسافر تنهاو...| |
آن قدر مي مانم تا پيله هاي بغضم پروانه شود آن گاه در گردآن قدر مي مانم تا پيله هاي بغضم پروانه شود آن گاه در گرده افشاني ِ اشک هايت سهمي خواهم داشت

                  

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 17:9 توسط مسافر تنهاو...| |
وای بر من.....

دیشب تو  خواب عزیزم نسرین عزیزم بود که تمام زندگیمه

نمیدونی چه خوابی بود.بهترین خواب زندگیم بود.

خدا این نازنینم رو برام نگهدار.

خیلی دوستش دارم به خدا

آخه عشق اول و آخرمه.

حالا میدانم درد دوری تو چقدر سخته؟؟؟

حالا می دانم بی تو زندگی کردن یعنی مرگ مرگ مرگ

نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 1:10 توسط مسافر تنهاو...| |

نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 11:59 توسط مسافر تنهاو...| |
امروز تو می روی دل تنگ تر از همیشه

امروز تو می روی اما پنهان از من شاید

تو می روی اما دل تو پیش من می ماند

با ان همه بی وفایی باز دل با تو می ماند

عشق تو  همچو دریای خروشان در دلم می خوابدد

تو برو خدابه همراهت اما یادت باشه اینجاکسی منتظر توست

 تو برو اما من رو فراموش نکن مثل قدیما ترک یار نکن

نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 11:53 توسط مسافر تنهاو...| |

از روزی که تو رفتی پریده رنگ شادی اما خورشید می تابه مثل

یه روز عادی چهطور هنوز پرنده دور هوای پرواز

چه طور هنوز قناری سر میده بانگ آواز مگر خبر

ندارن تو رفتی از کنارم چرا بهت نگفتن بیتو

چه حالی دارم!!!!!

به چشم خسته من آسمون از سنگ شده

لعنت به این تنهایی دلم برات تنگ شده!!!!!!!!؟؟؟؟

*این اولین و آخرین سخن منه در این وبلاگ*

 

**دوستت دارم**

 

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري، قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم که همراهيت کنه، ومرگ که بدوني برميگردي پيشم

نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 23:30 توسط مسافر تنهاو...| |

دوست دارم

نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 23:25 توسط مسافر تنهاو...| |

از تـو و فــاصله بـا تــــو


از تـو بـا حضـوري دلتنگ


تنها مونده بغضي سنگيـن


کـه تو سينه ميـزنه چنگ


ايــن غــم پنهونــي مـن


تـو نـدونستي چه تلـخـه


اين تو خود شکستن مـن


تـو نـدونستي چـه سخته


کاشکــي بـودي تـا ببيني


لحظه هام بي تو ميميرن


واســه بـــا تــو نبــودن


انتقــام ازمـن ميگيرن

 

نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 23:23 توسط مسافر تنهاو...| |
وقتي دلم برات تنگ مي شه مي رم پشت ابرا زار زار گريه مي کنم پس يادت باشه هر وقت بارونو ديدي بدون که دلم برات تنگ شده
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
...
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه به عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم .. نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

  • خانه
  • Mosafer-Tanhaee
  • ایمیل
  • پروفایل
  • شعر های آرین
  • مسافر تنها همیشه تنهاست..
  • هفته سوم تیر 1388
  • هفته چهارم اردیبهشت 1388
  • هفته اوّل اردیبهشت 1388
  • هفته چهارم فروردین 1388
  • هفته سوم اسفند 1387
  • هفته دوم اسفند 1387
  • هفته چهارم فروردین 1387
  • هفته دوم اسفند 1386
  • هفته اوّل مهر 1386
  • هفته سوم شهریور 1386
  • هفته سوم مرداد 1386
  • هفته اوّل مرداد 1386
  • هفته چهارم تیر 1386
  • هفته سوم تیر 1386
  • هفته اوّل تیر 1386
  • هفته دوم خرداد 1386
  • هفته چهارم دی 1385
  • هفته سوم دی 1385
  • هفته دوم دی 1385
  • هفته اوّل دی 1385
  • هفته چهارم آذر 1385
  • هفته سوم آذر 1385
  • Design by : Mosafer-Tanhaee 20


    آمار بازدید وبلاگ
onLoad and onUnload Example